84#

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

    حسی قلقلکم میداد که برایش کامنت بگذارم و بگویم مشهد هستم...

    و برایش کامنت گذاشتم و گفتم مشهد هستم...

    بماند که چقدر کلنجار رفتم با خودم...که اگر معذب شود چه...اگر در مضیقه باشد...

    اگر‌ نخواهد مرا ببیند...

    و خلاصه آخرش با خودم کنار‌آمدم و کامنت گذاشتم که مشهد هستم...

    و فلان روز میروم...

    حالا همه ش سه روزه دیگر...

    چون چهار پنج روز بعد از آمدنم برایش کامنت گذاشتم‌.‌‌..

    متن کامنت هایی که رد و بدل شد را در خاطرم دارم...

    و خلاصه قرار گذاشتیم که عصر در آن صحنی که پنجره فولاد دارد هم را ببینیم...

    من‌ نشسته بودم رو به رویه ی ایوان طلا...

    و منتظر‌...

    تلفنم زنگ خورد...

    اولین بار بود که صدایش را میشنیدم...

    یک صدای نازِ دخترانه...با ته لحجه ی شیرینِ مشهدی...

    تند تند داشت حرف میزد و من غرق شده بودم در تن صدایش...

    گفت من بلد نیستمممم بیا رواق امام خمینی...

    من را میگویید...

    تند تند به سرعت برق کفشهایم را پا کردم و دوییدم از همان صحنی که پنجره فولاد 

    دارد تا رواق...

    زنگ زدم گفتم من الان رواقم گفت من دمِ درم...

    گفتم کنارِ کفشداری شماره دو (کفش داری شماره دو بود دیگر...درست است؟)

    میبینمت...

    آخ نگویم برایتان...

    انگار سالها بود میشناختمش...

    سالهای سال...

    نزدیک اذان مغرب بود...صف ها بسته میشد...در آن شلوغیه چهارشنبه شب

    بدو بدو دنبال جایی میگشتیم برای نماز خواندنِ دو نفر...

    بالاخره پیدا کردیم و نشستیم..دیدیم ای دل غافل...مهر نداریم...

    کیفم را نگاه کردم دیدم همان تسبیح و مهرِ تربت داخل کیفم است...

    من با مهرش و او با آن گردالیه آخره تسبیح نمازش را خواند...

    و چقدر کیف کردم که مثل من عطرِ تربت را عاشق است...

    خندیدم و با کمال میل گفتم مهر و تسبیح برای تو...

    و چقدر بیشتر کیف کردم که آن ها را قبول کرد و حتی بعدها باز هم از عطرِ تربت

    گفت...

    بعد از نماز حرف زدیم و حرف زدیم میگفت امشب حتماااا باید با من بیای خانه مان

    و من یک عالمه گفتم از اینکه سوغاتی تهیه نکرده ام ساک ها را نبسته ام 

    و فردا صبح پرواز دارم....

    آخ از لحظه ی خداحافظی..‌

    آخ...

    یک عالمه ک بوسیدمش و بوسیدم...

    راه افتاد که برود...

    دو قدم بر میداشت...برمیگشت مرا نگاه میکرد...

    دست تکان میداد...دوباره دو قدم دیگر و باز...

    بین خودم بماند...بغض و اشک و این ها هم...بعله‌...

    میدانی...

    تا الان ننوشته بودم راجع به دیدارمان...

    اما چند وقتیست که وقتی آن را به خاطر می آورم فکر میکنم نکند رویایی بیشتر

    نبوده؟

    نکند همه اش خیاله من باشد؟

    برای همین نوشتمش که لااقل یادم بماند که من بهترین معصومه ی دنیارا 

    کجا دیدم...چطور دیدم...

    نوشتمش که بگویم چقدر آن معصومه را دوست دارم...

    و چقدر خوب است که خدا بعضی از فرشته هایش را بر روی زمین برای‌ ما 

    به امانت میگذارد...

    تولدت مبارک...قشنگترین...مهربانترین...و معصوم ترینم...

    نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 2:40
    برچسب‌ها :
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها