117#
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:32
داشتم تاریخ آخرین پستمو نگاه میکردم دیدم خیلی وقته ننوشتم...نزدیک 10 ماه شاید...دلم تنگ شده برا نوشتن...چی شد که رفتم؟نمیدونم...راستش میترسیدم از نوشتن...از اینکه بنویسم و بعد نوشته هام بشن نقطه ضعفم..ولی برام مهم نیست...همینم که هستم...ان شالله که مینویسم ازین به بعد :)
118#
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:32
روزام روند معمولی خودشونو دارن طی میکنن...نوشته های قبل وبلاگمو که میخوندم دیدم چقد فرق کردم با اون روزا..صبور تر شدم...بزرگتر شدم...اوممممم...همین روند معمولی رو دوس دارم...الانم غذام اماده ست :)خونه
119#
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:32
گاهی اوقات خدا حال بدمو میبینه و بعد فکنم خیلی دلش میسوزهمیگه بذا یه کم حالشو خوب کنم...و همه چی دست به دست هم میده که مهسا زنگ بزنه و منو ببره یه جای خوب...و حالم ازین رو به اون رو شه...یا یه شبم مثه امشب میگه این دختر این چند وخت انقد مضطرب بود راجع به این موضوعِ دکتر رفتنش...بذا خیالشو راحت کنم.....
120#
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:32
خیلی وخته تمومِ جونم درد میکنه...موای سرم حتی...پوست بدنم...و همش یاد کتاب آنسوی مرگ میوفتم و آرامشی که بعد از مرگ هست...و اون حس رهایی...و بعد یاد اون فرازای دعا کمیل میوفتم که میگه خداجون من دیگهحال
121#
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:32
سال پیش یه مدل گلِ چایی از مشهد خریدم چقدددددم ذوق داشتم براش...و میگفتم به محض اینکه برسم خونه دم میکنم...یک سال گذشته و من نه تنها ازش دم نکردم بلکه حتی نمیدونم کجا گذاشتمش :|و اصنم حوصله ندارم برم بگردم :|چی میشه که انقد یک نواخت میشه برامون همه چی؟:/
122#
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:32
یک نفر باید باشد...که وسط این همه تشویش و بغض و گریهچوب جادویش را دراورد و بزند به قلبت و ورد مخصوصش را بخواندو به محض برداشتن چوبش پرشده باشی از حال خوب :)
123#
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:32
دیروز که داشتم میرفتم دکتر پر از نگرانی بودم...که این مشکل حل شه دیگه...که تموم شه...که راحت شم...که دیگه این همه نگرانی ک رو روح و روانم اثر گذاشته بود دیگه تمومشه...توی راه خیلی ناراحت بودم...خیلی
124#
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:32
دیگه حتی نمیتونم سلکسیب بخورم...نمیدونم این کمر درد لعنتی چیه...هومممم...دیگه باید عادت کنم بهش...
107#
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 15:16
صبحا که از خواب بیدار میشم تند تند یه خورده از غذامو درست میکنم مثلا برنجشو میذارم خیس بخوره و گوشتشو میذارم تو زودپز... تند تند آماده میشم میرم به کارای خودم میرسم... ساعت دوازده و نیم یک بدو بدو میا
108#
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 15:16
کاش تو روانشناسی یه دو واحدم تحت عنوان چگونه با دوستِ خود که دماغش پساز جراحی خوب نشده حرف بزنیم داشتیم...
109#
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 15:16
جدیدا که نه...خیلی وخته حس میکنم خیلی تنهام... واقعنم تنهام... شده که دلم پرزده واسه یه بیرون رفتن ولی کسیو نداشتم باهاش برم بیرون...واسه همین نشستم کنجِ خونه...روبه روی پنجره و چایی درست کردمو و زل زدم به آسمون تا وختی که تاریک شده... خیلی تنهام این روزا...و حوصله هیچ کسو ندارم... هیشکی...
110#
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 15:16
خیلیم مهم نیست داروامو مصرف کنم یا نه... خیلیم مهم نیست موامو رنگ بزنم و بسوزن... یا اصن خیلیم مهم نیست که چی بخورم و چیارو نخورم... وختی قراره تو یه چش بهم زدن بمیریم دیگه چرا این چیزا مهم باشن برام؟...
111#
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 15:16
کاش میشد میومدم اینجا حرف میزدمباهاتون...حالا خوبه نمیدونم کیا اینجاعن...کیا میخونن... اره خلاصه میومدم حرف میزدم ینی با صِدا... شمام با صدا برام نظر میذاشتید...
112#
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 15:16
هنوز تنها جایی که میتونم بیام توش گم شم و هر غلطی که دلم میخاد بگم اینجاست..
113#
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 15:16
همسر یه دختر خاله داره اسمش هست اسما... این اسما یه دوازده سالی از من بزرگتره... اما خیلی با هم دوستیم...یعنیقلبا و عمیقا دوستیم... مخلص کلام اینکه امشب اومدن خونمون خواهر شوهرم همین که فهمید اومدن ا
115#
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 15:16
از حالِ من... حالم خیلی خوبه... دارم تو کارای خونه فرز میشم... حتی گاهی اوقات وخت میکنم و کیکی شیرنی چیزی درست میکنم... امروز ترشکِ آلبالو درست کردم... "مرد"خیلی سرش شلوغه ولی ازینکه میاد خونه و یه لی
114#
-
تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 19:39
یه وخ وبلاگ یکیو میخوندم همش نوشته بود خاهر شوهرم فلانمادر شوهرم فلان شوهرم فلان...گفتم اه اه چقد حال بهم زن...حالا با پست مطلب قبلم دقیقا همون حس بهم دست داد و همون اه اه...منتهی با غلظت و شدت فراوان -_-Let's block ads! (Why?)
104#
-
تاریخ: 1396/10/24 ساعت: 14:11
مامانم که تو آشپزخونه زیر لب ترانه میخونه و گوشتای تو قابلمه رو تفت میده، تموم زندگیم روبه راهه...
102#
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 15:46
شبای امتحان اونقد به این فک میکنم که نباید خوابم بیاد و نباید خوابم ببره که حداقل دو ساعت زودتر از حالت عادی خابم میبره :/
103#
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 15:46
زنگ زده میگه گل نازا گل ندادن بعد از اینکه رفتم؟میگم نه...اینا هروخت تو میای گل میدن، دیگم دوسشون ندارم میگه خب من که میام تو خوشحال میشی اونام از خوشحالیه تو گل میدن دیگه... :)