90# - تاریخ: 1396/10/3 ساعت: 10:14
دیشب خواب میدیدم گل ناز یخیم گل داده... چقدر خوشحال بودم... حتی ظرف نباتمم پر شده بود...  
91# - تاریخ: 1396/10/3 ساعت: 10:14
دبیرستان که بودم یه شدت یکی از بچه ها رو دوس داشتم... اون دختر ازون شخصیتای کاریزماتیک و عشششق... عاشقه گرافیک...نقاشی... با موای فر... تو دبیرستان هه ی ازش فرار میکردم اما به شدت دوسش داشتم... الانم به شدت دوسش دارم اما باز ازش فرار میکنم...
92# - تاریخ: 1396/10/3 ساعت: 10:14
من خیلی آدم حسودیم... خیلی حسود... حسودی میکنم که چرا گل ناز دوستم گلمیدهد اما مال من نه... حسودی میکنم که چرا خواهر شوهرم فسنجان هایش حرف ندارد و من هنوز اندر خم یک کوچه ی قیمه مانده ام... حوصله ی توضیح دادن ندارم... اما جدیدا خیلی دنبال ذکر و دعایی هستم ک بخوانم و حسادتم کم شود...
#93 - تاریخ: 1396/10/3 ساعت: 10:14
محدثه... بی قرارتم... کجایی آخه... محدثه...
94# - تاریخ: 1396/10/3 ساعت: 10:14
اینکه به شدت از شرایطم ناراضیم و به شدت از ازدواجم پشیمونم  شاید به خاطر ناراحتیه زود گذرم باشه... اما نمیدونم این ناراحتیه زود گذر که حدودا پنج شیش ماهه سرو کلش پیدا شده کی میخاد تموم شه...
81# - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:40
هه ی خدا...قبلا راجع بش نوشته بودم...نمیدونم اینجا بود یا رژ نوشت... از دردایی که میکشید و زجرش...از سختیایی که مامانم میکشید... ولی خب...راحت شد... امشب دیگه تا صبح راحت میخوابه... امشب دیگه مادرشو صدا نمیزنه... امشب از درد ناله نمیکنه... امشب راحت میخوابه تا همیشه...تا همیشه.. #مادر_بزرگ_..._
82# - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:40
مهر ۱۳۹۵شهریور ۱۳۹۵مرداد ۱۳۹۵ LiNksرژ نوشت های من..."قبلی" كيك كشمشى را قورت بده دختر! کـــامـــا زندگی آزاد :) کهنه خاطرات بارانــــی حرف های جلبکی خزعبلات یک پیرهن چارخونه خاطرات مرد ناتمام مگلاگ دنیای مهدیا بریدا جایی برای چایی بیسکوییت عصرانه
83# - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:40
هه ی خدا... اینم از تصادف... فقط خداروشکر وختی عاقای شوهر گف تو بشین پشت فرمون گفتم حوصله ندارم... قلبم تو دهنم...همین
84# - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:40
حسی قلقلکم میداد که برایش کامنت بگذارم و بگویم مشهد هستم...و برایش کامنت گذاشتم و گفتم مشهد هستم... بماند که چقدر کلنجار رفتم با خودم...که اگر معذب شود چه...اگر در مضیقه باشد... اگر نخواهد مرا ببیند... و خلاصه آخرش با خودم کنارآمدم و کامنت گذاشتم که مشهد هستم... و فلان روز میروم... حالا همه ش سه روز...
86# - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:40
این اصفهان چرا اینقد میطلبه؟ :| بابا به خدا من مشهد میخوام :|
87# - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:40
من یه شهرِ دیگه زندگی میکردم اونم یه شهر دیگه...باورتون میشه؟ یه شهر دیگه به جز این دو تا شهر همو دیدیم... من کنار شوهرم بودم و اونم کنار همسرش... کسی که قبلا نظرم راجع بش چیز دیگه بود...و بعدش یه چیز دیگه شد... و جواب نه رو هم خودم داده بودم... فقط نمیدونم سرگیجه و افت فشار شدید بعدش برا چی بود... ...
88# - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:40
مهر ۱۳۹۵شهریور ۱۳۹۵مرداد ۱۳۹۵ LiNksرژ نوشت های من..."قبلی" كيك كشمشى را قورت بده دختر! کـــامـــا زندگی آزاد :) کهنه خاطرات بارانــــی حرف های جلبکی خزعبلات یک پیرهن چارخونه خاطرات مرد ناتمام مگلاگ دنیای مهدیا بریدا جایی برای چایی بیسکوییت عصرانه
89# - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:40
ده پست پیش تر بود که برایت نوشتم...فکر میکردم منِ بی معرفت را ول کرده ای رفته ای... گفتم بی معرفت؟ خب دلیل دارد... فکر کنید کسی روز تولد شما به قشنگترین شکل ممکن شمارا خوشحال میکند... و آن کس در دوستیتان چیزی کم نمیگذارد... اما شما بر حسب بی معرفتیتان حتی روز تولدش را فراموش میکنید... خب شما یک بی م...
80# - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 6:26
اینکه منتظر باشی گلای شمعدونیت قرمز باشن بعد که گل میدن از چار تا دوتاش سفید باشن...یکیش صورتی...اون یکی هنوز گلنداده -_- اینکه کالانکوعت بی دلیل خشکشه -_- اینکه وسط گلبرگای حسن یوسفت قرمز نمیشه -_- اینکه گله شب تابت هه ی کجه -_- همه ی اینا باعث میشن که کلاااا بی خیال گلو گیاه شم -____- خوب باشید دی...
70# - تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 6:03
آه که چقدر من این حسِ خواب آلودگیِ لعنتی را دوست دارم...هوای خنک...پتو...سوزش دوست داشتنیه چشم ها... آه خدای من... بیشتر بمانم چرت و پرت میگویم به گمانم... آه خدای من... سارا دماخت را ندیده ام من...
72# - تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 6:03
جدیدا به یه قابلیتی رسیدم که بخوام نشنوم نمیشنوم بخوام فراموش کنم فراموش میکنم :))) عاره خلاصه خیلیه ها...خیلیییی...
73# - تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 6:03
خب...بسم الله... امروز سه شمبه س... و فقط سه روز دیگه مونده... من ازونایی بودم ک با اینکه نمیتونستم رای بدم اون موقع اما به شدت موافق اقای روحانی بودم... چرا؟ چون بچه بودم...جوگیر حتی..و فکر میکردم خب هرکی هرچی گفت درسته... اما الان با یه دیدِ باز... از صمیم قلبم دعا میکنم که نتایج انتخابات قلب ام
74# - تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 6:03
دفه قبل که رای دادم انتخابات مجلس بود...در واقع دفه اول بود... با اینکه برام مهم بود اما تا صبح گرفتم خوابیدم... ولی امشبه لعنتی اصن خوابم نمیبره... هه ی خدا...
75# - تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 6:03
هه ی خدا چقد دلم میخاد یه دس حکمِ اساسی بازی کنیم... هه ی خدا...
77# - تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 6:03
اینکه بعضی ها فرشته وار صدایم میزنند رژی... مثل وختی ست ک مامان میگوید دخترکم... این رژی یک حسِ خیلی خوب در قلبم میدواند...خیلی خوب...